باشگاه کتابـدوستان : حال خوش خواندن

سلام خوش آمدید

سال بلوا

دوشنبه, ۱۸ شهریور ۱۴۰۴، ۱۰:۱۲ ق.ظ

سال بلوا

 

عنوان کتاب: سال بلوا

نویسنده: عباس معروفی

ناشر: ققنوس

***********************

سال بلوار روایتی عاشقانه اما غم انگیز از عشق ممنوعه ای است که در سالهای جنگ جهانی دوم در ایران رقم خورده است. شخصیت اصلی رمان دختری به نام نوشا یا همان نوش‌آفرین 17 ساله  دختر سرهنگ نیلوفری یکی از فرمانده‌هان رضا شاه است. سرهنگ نیلوفری در پی امر رضا شاه به همراه خانواده اش (همسر و تنها فرزند نوجوانش نوشا) از شیراز به سمنان می رود. سرهنگ نیلوفری با اعتماد به قول رضا شاه مبنی بر واگذاری منصب وزارت جنگ به او می پذیرد که به عنوان فرماندار نظامی سنگسر (مهدی شهر کنونی) به سمنان برود و بعد رضاخان حکم وزارت جنگی او را برایش بفرستد. حکمی که هیچگاه به دست سرهنگ نرسید و از غصه نابینا شد و از دنیا رفت. سرهنگ که در رویاهای خود دخترش را ملکه ایران می دید خوابهای زیادی برای نوشا دیده بود اما غافل از این بود که نوشا عاشق حسینای کوزه گر شده بود. در همین وقتها بود که سر و کله دکتر معصوم 36 ساله پیدا شد و نوشا را از مادرش خواستگاری کرد. مادرش راضی بود اما نوشا که درگیر عشق حسینا شده بود، تردید داشت و به مادرش گفت که می خواهد با حسینا ازدواج کند اما مادرش برآشفت و رضایت نداد. و نوشا سرانجام تن به ازدواج با دکتر معصوم داد در حالیکه قبلا دلش را به حسینا داده بود.

داستان کتاب سال بلوا در فاصله سالهای 1300 تا 1316 را روایت می کند. زندگی اجتماعی، باورها، قانون، حکومت، سیاست و بسیاری از جنبه های زندگی آن سالها در این کتاب بازگو و نشان داده می شود. بی نظمی، فقر، حضور نیروهای بیگانه،نا امنی،یاغی گری،غارت، بی اخلاقی، فساد، خیانت، تردید و رواج بی دینی در میان مردم)گم شدن قبله های مردم و درست کردن قبله هاشان توسط میرزا حبیب رزم آرا با نگاه هیزش به زنان!) و وضعیت بغرنج زنان در آن زمان- که شاید هدف نویسنده بیشتر نمایان کردن این وضعیت بوده است- و بسیاری دیگر از مصیبت‌ها دامنگیر مردم در آن سالهاست.

داستان سال بلوا روایت هفت روز و شب از زندگی نوشا قهرمان داستان است از لحظه زخمی شدنش بدست شوهرش با قنداق تفنگ موزر، گاهی از زبان خودش و گاهی از زبان نویسنده روایت می شود روزهای فرد را نوشا می گوید و روزهای زوج را نویسنده تعریف می کند. در این هفت شب نوشا در بین مرگ و زندگی، با تعریف خاطرات خود گاهی از زبان خودش و گاهی به روایت نویسنده بخشی از تاریخ آن سالها، وضعیت جامعه از لحاظ اقتصادی. سیاسی،فرهنگی به همراه زندگی شخصی خودش و برشی از زندگی مردم و شخصیت‌ها به شکل مقطعی و کوتاه بیان می کند.

داستان یک سیر یکدست ندارد و درست مانند یک پازل تمام قطعات به مرور تا پایان داستان در جای خود قرار می گیرند. تشویش ذهنی نوشا و عقب و جلوهای زمانی مدام نوشا بین خاطراتش و زمان حال که در بستر مرگ افتاده است شاید یکنواختی و یک خط بودن داستان را برای خوانندگان کمی سخت کرده باشد و تازه وقتی داستان پایان می یابد خواننده شاید دوست داشته باشد یکبار دیگر شبهای مختلف را مرور کند تا از ابهامات احتمالی در ذهنش بکاهد.در واقع انتهای داستان،از شب اول رخ داده است. و خواننده این را در پایان داستان متوجه می شود و در این فاصله علت‌ها و چرایی ماجرا را درک می کند. و نویسنده بسیار ماهرانه این روایت را پیش می برد  چرا که شاید اگر خواننده از اول بداند یک شخصیت داستان می میرد رغبتی به خواندن داستان نداشته باشد اما آقای معروفی با ابهامی ماهرانه خواننده را تا پایان با خود همراه می کند. و خواننده دقیقا نمی داند چه شده است و مستاقانه می خواهد بداند بالاخره چه می شود؟ و چقدر استادی می خواهد که بتوان بخشی از تاریخ یک ملت را از درون خاطرات ذهن زنی در بستر مرگ و یا حتی روح سرگردانش پس از سالها بعد مرگش، برای نسلی بعد روایت کرد و آقای معروفی حقیقتا خوب و استادانه این کار را انجام داده است. با اینکه ایشان یک مرد هستند ولی چه قشنگ احساسات و تفکرات زنانه را به تصویر کشیده اند و از این نظر هم سال بلوا مثل کتاب دیگه ای که قبلا خوانده ام جای خالی سلوچ محمود دولت آبادی زنانگی را  چه خوب مردانه تصویر کرده است.

استفاده از داستان‌ها و روایات قدیمی و اسطوره ای مثل دختر پادشاه و عشقش به جوان زرگر،به موازات داستان و وجه شباهت هر دو داستان، روایت را دلنشین تر می کند، و یا داستان نوروز و نامزدش، نیز به همین ترتیب.

استفاده از مضامینی چون انتظار ، خاک و تکرار آنها احتمالا هدفمند و نمادین است.مثلا انتظار شاید همان موعودی است که همه منتظرند بیاید و جهان را از رنج و مصیبت برهاند و در خود داستان هم به آن اشاره شده است

 

***************

قسمتهایی از کتاب:

چه حرف ها! خبر از دل آدم ندارند، نمی دانند هر آدمی سنگی است که پدرش پرتاب کرده است.

 

به افسانه ای بر می گشتم که دختر پا شاه عاشق مرد زرگر شده بود، اما پسر وزیر او را می خواست و در تب عشق دختر می سوخت، و دختر در غم عشق مرد زرگر می مرد.

 

به یاد می آورم پدرم سرهنگ نیلوفری را که هر وقت خیال می کرد کسی دور و برش نیست، کورمال کورمال یکی از لباس‌های مرا بر می داشت، سرش را در آن فرو می برد و زار می زد.

 

این فکر که عاشق من سال ها پشت پنجره بخار گرفته ای می نشسته، شیشه را به اندازه یک کف دست پاک می کرده و زل می زده به ایوان خانه ما، به امید اینکه من از آنجا بگذرم، بی هیچ نشانه ای، رمیده از من، بریده از دنیا، دلگیر، دلگیر، دلگیر، مگر می شود؟

 

می دانی عشق یعنی چه؟ خیال نمی کنم بفهمی. هیچ کس نمی داند من چه حالی دارم، هیچ کس. دلم از تنهایی می پوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می شد. آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غم انگیز نیست؟

 

مردها همیشه تا آخر عمر بچه اند، این یادت باشد.

 

دنبال روز خوشی می گشتم که خاطره ای بتواند گناهی را ببخشد اما می بایست از سال و ماه می گذشتم و می ترسیدم از غصه گریه ام بگیرد و می ترسیدم زیاد از خودم دور شوم.

 

گاهی احساس می کردم دنیا براساس عقل و منطق مردانه می گردد که مردها شوهر زن ها بشوند و صورتشان را چروکیده کنند اگر توانستند بچه به دادنشان بیندازند و اگر نتوانستند اشکشان را دربیاورند زن موجودی است معلول و بی اراده که همه جرات و شهامتش را می کشند تا بتوانند برتری‌های را به اثبات برسانند. مسابقه مهمی بود و مرد باید برنده میشد اما نمی دانم آیا خدا این جور تقدیر کرده یا من بداقبال بودم؟

 

معصوم می زد و من هنوز صداها را می شنیدم. حسرت خوابهای قضا شده، حسرت ملافه های سفید  حسرت بوی خاکی که مدام مرا بر می گرداند، و حسرت شبهایی که گم کرده داشتم و نمی توانستم بخوابم، آخ که من چقدر حسرت به دل بودم.

 

-گفتم: چی شد؟بالاخره برادرهات را پیدا نکردی؟

-حالا دیگر دنبال برادرهام نمی گردم

-پس دنبال کی می گردی؟

-خودم

-مگر کجایی؟

-توی دستهای تو، لای موهای تو. کارم ساخته شده

-چرا؟

-به هر جا نگاه می کنم تو را می بینم، ولی تو متعلق به من نیستی، زن دکتر معصومی، کاش دیگر به اینجا نمی آمدی

نمی توانم

-من هم نمی توانم

-پس می آیم

-نه تمامش کن

 

 

آقای یغمایی دبیر ادبیاتمان می گفت فارابی حکیم هنرمندی بوده که نظیرش را دنیا به خود ندیده است. سازش را برمی داشته، می رفته وسط جماعت، شروع می کرده به زدن. مردم را به خنده وا می داشته که غش و ریسه می رفته اند، بعد دستگاه عوض می کرده، گریه شان را در می آورده و بعد همین جور که می زده، خواب‌شان می کرده و می رفته یک محله دیگر.

 

معصوم گفت:چرا گریه می کنی، زنکه بی پدر و مادر

به آرزوهای بربادرفته پدر، و به دلتنگی های خودم برای علی اکبر تعزیه امام حسین

مادر گفت: توی آینه خیال کردم داری گریه می کنی

مگر نمی شود آدم سال‌های بعد را به یاد بیاورد و برای خودش گریه کند؟

 

 

ما مردها همیشه بچه ایم اما به زبان نمی آوریم یا شاید نمی خواهیم بگوییم که بچه ایم. اگر هم کسی حرف مرا رد کند دروغ می گوید حتما خودش را پشت یک صورتک مخفی کرده

 

 

می گویند پشت سر هر مرد بزرگی یک زن ایستاده اما پشت سر هیچ زنی، هرگز مردی نیست.

سر به سرم می گذاری؟

نه باور کن واقعی ترین احساسم را گفتم

 

 

زن عجیبی بود باسی هر بار که می دیدمش غم و غصه هام را از،یاد می،بردم از بس مهربان و باوقار بود، شاد و سرزبان دار، خوشگل اما بدشانسی آورد زن دکتر معصوم نامی شد که ظاهر خوبی داشت اسم و عنوانی داشت اما شغال بود. می گویند انگور شاهانی نصیب شغال می شود. حرام کرد. چو انداخت جذام، بیخود و بی جهت دختره را کشت و شبانه از سنگسر رفت

 

 

میرزا حسن در خانه را قفل کرد و به چشم های من خیره شد:"من ابله نیستم نوشا من جای ضربه های موزر را از زخم جذام تشخیص می دهم."

 

8شهریور 1404

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
آخرین مطالب